پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی .. اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!. ... زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!.. یاد من باش ... که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! اَدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !... راهی ظلمت پر شور زمین .. زیر لبهای خدا باز شنید ،... نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ... نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 29
کل بازدید : 193550
کل یادداشتها ها : 304
برای تو مینویسم
از احساس
یخ کرده ام
حسی که حال به سادگی نه به شور نمیاید
حس که تا کسی میگوید
دوستت دارم
تنها با لبخند در دل میگویم
اه
و بعد به ان کس میگویم
ان طرف را ببین چه دختر زیبایی منتظرت هست
تا این را میگویم
میرود به همین سادگی
و من در سکوت به این ادمهایی که
میگویند دوستت دارم
اما خیلی ساده تنهایم میگذارند مینگرم
و تنها در دل شادم حداقل بعضی ادمها هم هستند که کنارم هستند و دوست داشتنشان دروغ نیست